تبلیغات
خـون بهـا - پس از چهار چشم بر هم زدن!
.: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین :.
پس از چهار چشم بر هم زدن!

از آخرین باری که برای وبلاگم مطلبی نوشتم، نزدیک به چهار ماه می گذرد. اسمش چهار ماه است؛ اما برای من مثل چهار چشم به هم زدن بود! بارها اتفاق افتاد که حرفی در گلویم گیر کرد و تصمیم گرفتم که بنویسم؛ اما نشد! یک بار نفت نبود، یک بار قیف نبود، یک بار هم که هر دوی اینها بود، من نبودم! حالا که همه اینها جور است، دارم یک چیزی می نویسم تا خدایی نکرده یک چشم به هم زدن دیگر هم نگذرد و من باز هم با خودم بگویم: «قرار بود یک چیزی بنویسم؛ چی بود؟! آنقدر ننوشتم تا یادم رفت!»


شاید فکر کنید که طبیعی است! که آدمی -البته آدمی!- بعد از همسر اختیار کردن، آنقدر مشغول و گرفتار می شود که به اندازه دو سه خط نوشتن هم فرصت ندارد! ولی به جان شما که نه، به جان خودم اینطور نیست. یادم می آید که در مناظره انتخاباتی ام (!!! من برای خودم کسی هستم بابا!) گفتم که به اعتقاد من، اگر آدمی -تأکید می کنم: آدمی!- خلوص نیت داشته باشد -یعنی حتی این لیوان آب را از اینجا بر ندارد و آنجا نگذارد، مگر برای رضای خدا- و توکل داشته باشد -یعنی از همه چیز و همه کس، از جمله خودش، قطع امید کرده باشد و بریده باشد، و به خدا روی آورده باشد و به او امید داشته باشد، فقط!- و پشتکار هم داشته باشد -یعنی مثل همان مورچه ای که هزار بار دانه اش افتاد، باز آن را برداشت و راه دیوار را در پیش گرفت و آنقدر آزمود تا پیروز شد، باشد- و یک ذره هم هوش و ذکاوت داشته باشد -در این حد که بتواند اولویت هایش را تشخیص دهد و یک برنامه ریزی مختصری داشته باشد، نه بیشتر!- می تواند به هزار کار کوچک و بزرگش رسیدگی کند و با این حال، وقت اضافه هم بیاورد! همین! خوب، اینها را در جواب به این سؤال دادم که «شما که می خواهید مسئول بسیج دانشجویی شوید، اگر بشوید، می توانید درس هم بخوانید؟!» من در شگفتم که چرا وقتی این جواب را دادم همه قانع شدند؟! یعنی فکر کردند که من همه اینها را دارم؟! شاید هم بیخیال قضیه شدند! شاید قلمبگی این حرف باعث شد کم بیاورند و سکوت کنند! خلاصه کلام اینکه هر چقدر هم که تأهل برای آدمی -همان!- دل مشغولی داشته باشد، باز به اندازه یک متن کوتاه برای وبلاگ نوشتن و هزار کار کوچک و بزرگ دیگر وقت باقی می ماند. فقط توفیق می خواهد که بتوان از این وقت استفاده کرد. و در آخر، یک بار دیگر هم تأکید می کنم که اینها برای آدم ها است؛ نه برای من و امثال من!


پیش از این عرض شد که چهار چشم به هم زدنی می شود که مطلبی برای وبلاگم ننوشته ام. در این چهار چشم به هم زدن، در هر کدام، یک تغییر و تحول عظیمی در زندگانی من رخ داد. خوب، نباید از تغییر و تحول ترسید! تغییر و تحول باید از ما بترسد! تغییر و تحول باید از آرامش، از اطمینان قلب، و نه از اعتماد به نفس، بلکه از اعتمادی که به خداوند داریم، از امیدی که به عنایت خداوند داریم، و از ثبات قدم ما بترسد! اما این چند قلم تحولی که در زندگی ما رخ داد، نه به مدد اطمینان قلب و اعتماد بر خداوند، که به مدد این بی خیالی که من دارم، گذشت؛ به خیر هم گذشت. خوب، بیخیالی هم یک راهش است؛ اما همیشه جواب نمی دهد. تنها راهش -راه درستش- همان است که اول گفتم.


وقتی آدم هزار حرف برای گفتن داشته باشد و سر بزنگاهی که باید بگوید، نگوید، به چرت و پرت گویی می افتد. این هم برای اینکه بدانید که اینطور نیست که اگر ازدواج کنید، لزوماً عقلتان پاره سنگ بر می دارد و به هزیان گفتن می افتید!


خوب، خیالم راحت شد! بالاخره یک حالی به این وبلاگ گرد و خاک گرفته دادم!

خیر پیش!

آخرین مطالب