تبلیغات
خـون بهـا - به بهانه سال نو، از روی بی کاری
.: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین :.
به بهانه سال نو، از روی بی کاری

به نام پروردگار یکتا

امروز 1 فروردین 1389 است. اولین ساعات سال نو شمسی. بهار از راه رسیده است. آب و هوا هم برای موتور سواری عالی است! آرامش عجیبی هم در فضای خانه حاکم است. امسال یک فرقی با همیشه دارد؛ نمی دانم چه فرقی! من این دعا را خیلی دوست دارم: «یا مقلب القلوب والابصار، یا مدبر اللیل و النهار، یا محول الحول والاحوال، حول حالنا الی احسن الحال» من دعای مادرم را هم خیلی دوست دارم. دوست دارم همیشه برایم دعا کند.

من معتقدم: «حرفی که از دل برآید، بر دل نشیند». برای من همیشه مهم بوده و هست که اگر می نویسم، حرف دلم را بنویسم و طوری بنویسم که خواننده بفهمد و حس کند. مخصوصاً وقتی که به فکر نوشتن چنین متن هایی می افتم. اما هیچ وقت موفق نبوده ام؛ چون آنقدر با کلمات و جملات بازی می کنم و پاک می کنم و از نو می نویسم و بالا و پایین می کنم و ... خلاصه اینکه یا خودم را خسته می کنم و دست از نوشتم می کشم، یا پس از کشتی گرفتن با متن، به سیاهه ای که روی صفحه مانیتور به جا مانده قانع می شوم و منتشرش می کنم. البته اتفاق اول متداول تر است! حالا نمی دانم می توانم یک بار هم که شده، مثل بچه آدم بنویسم یا نه!

دیروز مادرم اصرار می کرد که خودم را اصلاح کنم! به آرایشگاه رفتم و محمدرضا را هم با خودم بردم. به خیال اینکه با یک صف طولانی مواجه می شوم، از خانه تا آرایشگاه را با موتور پرواز کردم. محمدرضا حسابی کیف کرده بود. می خواستم زود برسم و زود برگردم که به برنامه تحویل سال برسیم. ولی هیچ کس در آرایشگاه نبود! نه فقط آرایشگاه، بلکه بازارچه خلوت خلوت بود. هیچ کس نبود. خیابان ها هم همین طور بود. با آرایشگر بحث پیش آمد. دو-سه نفری شده بودیم که صحبت می کردیم. همه می گفتند سال خوبی را سپری کردیم. همه راضی بودند. می گفتند اگرچه روزهای خیلی سختی را گذراندیم، اما آخرش شیرین بود.

وقتی روی کله مبارک من کار می کرد، چند دقیقه ای بود که تلویزیون داشت از حرم مطهر حضرت امام رضا (ع) و شاه عبدالعظیم حسنی زنده پخش می کرد و خلاصه فضای برنامه ها -به تعبیر خود آرایشگر- غمگین بود. شاکی شد و کانال ها را عوض کرد تا به یک برنامه شاد رسید. به 30 ثانیه نکشید؛ پشیمان شد! برگرداند روی کانال قبلی. گفت: «جون به جونمون کنن همینیم که هستیم! ما با همین چیزا بیشتر حال می کنیم.» حرف های دیگری هم بود. می گفت این روزها مردم خیلی منظم و برنامه ریزی شده آرایشگاه می آمدند. می گفت امسال از شلوغی ها و جنگ اعصاب های شب عید خبری نیست. به نظر من هم همین طور بود.

من از لحظات تحویل سال خاطرات نامتعارفی دارم! از صف نانوایی گرفته تا حمام و تا اردوی جهادی! امسال، یک سال تحویل آدمی زادی داشتیم. همه با هم به خانه پدربزرگ و مادربزرگ -پدر و مادرِ پدرم- رفتیم. چه دعاهای خوبی برای من کردند! جای مادربزرگم -مادرِ مادرم- خیلی خالی بود. خدا رحمتش کند! سوم بودم که به رحمت خدا رفت. دلم برای نمازهای اول وقت طولانی اش تنگ شده است؛ برای ذکر گفتن هایش؛ برای وقتی که از من یک لیوان آب می خواست تا قرص هایش را بخورد... خدا کند از ما راضی باشد.

پیام نوروزی حضرت آقا را در همان شلوغی و سر و صدا گوش کردم. امسال، سال همت مضاعف و کار مضاعف است. از این نامگذاری واقعاً شگفت زده شدم! امسال سال ما است! سال بسیج دانشجویی! درباره این کلی حرف دارم که نگه می دارم برای یک فرصت طلایی.

بعد از شام رفتیم یک طبقه بالاتر، منزل عمه و پسرعمه که چند سالی است که ازدواج کرده؛ ولی به دلیل مشکل مالی، به اتفاق همسر، در یک اتاق بیست متری کوچک از منزل مادرش زندگی می کند. عجیب دل خوشی دارد این پسر عمه ما! با این همه مشکل مالی، شاید دو-سه میلیون تومان خرج یک آکواریوم آب شور کرده که هر کس نداند، فکر می کند بچه مایه دار است! میوه و چای که می خوردیم، صحبت از یک ماهی حساس(!) بود که یکی-دو ماه پیش خریده بود و حالا به خاطر استرس(!) به رحمت خدا رفته است! و یک ماهی دیگر که باید در آکواریوم تنها باشد؛ یعنی هیچ ماهی دیگری از نوع خودش نباشد؛ وگرنه وحشی می شود و همه ماهی های آکواریوم را تکه و پاره می کند! از این یکی خیلی خوشم آمد!!! تازه از همه ماهی ها کوچک تر بود!

وقتی برمی گشتیم خیلی فکر کردم؛ به حرف هایی که باید در آینده بزنم؛ به کارهایی که باید در آینده بکنم. سال گذشته هم همین موقع، به همین مقدار کار در دستور داشتم. اما امسال فرق دارد. دست پاچه نیستم. می خواستم تا اذان صبح بیدار بمانم تا هم به بعضی از کارها برسم، هم بیشتر فکر کنم. اما خوابم می آمد و خوابیدم.

درست یادم نمی آید که قبل از اذان صبح بود یا بعد از اذان، که سجاد پیامک زد. می خواستم عین پیامک خودش را برایش بفرستم. می خواستم ببینم منظور من را می فهمد یا نه! ولی خواب اجازه نداد. یک پیامک هم حمید فرستاد که خیلی توجهم را جلب کرد. درباره نام گذاری سال جدید بود. مشابه آن پیامک هم زیاد آمد. اما من کمی نگاهم متفاوت است. بعداً سر فرصت درباره اش صحبت می کنم.

از دو-سه روز پیش، لپ.تاپ و پی.سی. را با وای.فای. به هم وصل کرده ام و با محمدرضا دوت.آ بازی می کنم. خیلی جواب می دهد! این نیم وجبی هم عجب بازی می کند! امروز اصلاً رحم نکردم! قبلاً اجازه می دادم من را بکُشد؛ ولی امروز مهلت نفس کشیدن ندادم. نتیجه اینکه به جای شاخ بازی(!) از من چند تا سؤال پرسید و یاد گرفت. خیلی زود یاد می گیرد. به راحتی می تواند روی دست من بلند شود. از اینکه اعتماد به نفس بالا و اراده قوی دارد لذت می برم؛ و خیلی هم دوستش دارم.

وضع عیدی ها هم بد نیست! خدا رزاق است دیگر!

طولانی شد! خسته شدم.
یا حق

راستی! نتوانستم!

آخرین مطالب