تبلیغات
خـون بهـا - حکیم محمد دو سه ساله!
.: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین :.
حکیم محمد دو سه ساله!

چند دقیقه ای دیر رسیدیم. مهمان ها مشغول بودند. ما هم کنار سفره نشستیم و مشغول شدیم:
«اللهم لک صمنا و علی رزقک افطرنا فتقبل منا انک انت السمیع العلیم»

مختصری خوردم و از کنار سفره بلند شدم و گوشه ای نشستم. کنار من، کودکی به اسم «محمد» که حدود دو سه سال سن داشت، با پدربزرگش مشغول بازی بود.

دیس های جوجه کباب را سر سفره آوردند. گوشه ای از این دیس ها، پر از چیپس بود. چشم محمد که به این چیپس ها افتاد، دست از بازی کشید. کنار سفره ایستاد و با نگاه مظلومانه ای به این دیس ها که دست به دست بین مهمان ها می گشت و هر بار از چیپس های کنار آن کم می شد، خیره شد. پدربزرگ هرچه تلاش کرد حواس او را متوجه خود کند تا از خیر این چیپس ها بگذرد، نتوانست.

یکی از مهمان ها دیسی را به سوی محمد آورد و به او چیپس تعارف کرد. محمد از هول اینکه مبادا این فرصت را از دست بدهد، با یک دست دهانش را پر کرد و با دو دست دیگر تا جایی که می توانست چیپس برداشت. کمی چیپس در ظرف باقی ماند. اما او دیگر قادر نبود از آن بردارد. ظرف را از مقابل او بردند و او با دهان و دو دست پر، باز با همان نگاه مظلومانه، نظاره گر باقیمانده چیپس ها بود که هر لحظه از او دور و از آن کم می شد.

چه حکمتی در کار این بچه نهفته بود؟

پ.ن.
عزیزی با نگاهی حکیمانه در کردار این کودک، درس بزرگی یافت و آن را برای خلق الله بازگو کرد. اندیشه کنید. شاید چشم دل شما همچون من کور نباشد.

آخرین مطالب