تبلیغات
خـون بهـا - نقدی بر نگاه آقای قالیباف به خواسته های رزمندگان
.: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین :.
نقدی بر نگاه آقای قالیباف به خواسته های رزمندگان

در چند نوشته قبلی، درباره برخی اشتباهاتی که موقع رأی دادن مرتکب می شویم و برخی معیارها سخن گفتم. ضمن تأکید بر نکاتی که در این نوشته ها مطرح شد، در این نوشته و نوشته های بعدی، به بررسی برخی نگاه های نامزدها در زمینه های گوناگون می پردازم.

آقای قالیباف در مصاحبه ای از فیلم «آژانس شیشه ای» به عنوان یک فیلم خوب و ماندگار نام برد. اما قالیباف در اولین فیلم مستند خود سخنی گفت که با خوشبینانه ترین نگاه، نشان می دهد یا پیام آژانس شیشه ای را نفهمیده است یا اینکه...

آقای قالیباف گفت که رزمنده ما در دفاع مقدس با دست خالی در برابر دشمن ایستاد و نشکست؛ ولی امروز در خانه در برابر خانواده خود می شکند؛ چون توانایی خرید یک جفت کفش برای فرزندش ندارد.

بد نیست آقای قالیباف و کسانی که می خواهند میزان درک و فهم او از ارزش های دفاع مقدس و جایگاه رزمندگان را بسنجند، برای چندمین بار آژانس شیشه ای را نگاه کنند و ببینند کدام شخصیت در آژانس، انطباق بیشتری با شخصیت ایشان (آقای قالیباف) دارد. حاج کاظم، عباس، اصغر، سلحشور، یا... احمد!

در یکی از سکانس های میانی فیلم، یکی از مسافران آژانس پیش عباس می آید و به او می گوید که همسرش ناراحتی قلبی دارد و از عباس می خواهد که اجازه بدهید ما سهم آزادی مان را بدهیم و برویم. همسر او به عباس می گوید: «کیه که نمیدونه که شما به اندازه کافی از این جنگ غنائم بردید؟ یخچال، کولر، تلویزیون، بلیط هواپیما، حق تحصیل دانشگاه و هزار چیز دیگه که من نمیدونم. پس دیگه چی میخواید؟»

آقای قالیباف! عباس چه می خواست؟ حاج کاظم چه می خواست؟ خوشی زده بود زیر دلشان؟ مگر احمد قول نداد که عباس برای مداوا به لندن برود؟ مگر قول نداد که حاج کاظم متهم نشود؟ پس چرا حاج کاظم شرایط احمد را نپذیرفت؟ مگر او چه می خواست که نه احمد و نه سلحشور به او وعده نداده بودند؟

عباس با شنیدن حرف های آن زن بی تاب می شود و لنگان لنگان درب آژانس را باز می کند و با نفس نفس زدن و با لهجه مشهدی می گوید: «بفرمایید برید! همه اونایی که فکر می کنن ما یخچال و کولر و دانشگاه گرفتیم، حالا خوشی زده زیر دل ما، بیایید برید! ما توقعی نداشتم. ما سر زمین بودم با تراکتور؛ جنگ هم که تموم شد، برگشتم سر همون زمین؛ بی تراکتور. آقاجان ما دفترچه بیمه هم نگرفتم. حالا خیلی برامون زوره. خیلی برامون زوره یه همچین تهمت هایی بزنن. یه همچین حرفایی بشنوم. خواهر با شمایم! شما سهمتون رو دادید. سهمتون همین نیش هایی بود که زدید. دست شما درد نکنه. حالا تا قلبتون از کار نیفتاده، بفرمایید برید!»

احمد با حاج کاظم خیلی کلنجار رفت. خیلی تلاش کرد که هم عباس برای مداوا به لندن برود، هم حاج کاظم از موضع اتهام بیرون بیاد، هم گروگان ها نجات پیدا کنند، هم امنیت ملی مورد نظر سلحشور حفظ شود، اما حاج کاظم به بازی خود ادامه داد برای اینکه خیلی چیزها روشن شود. اینکه هر چقدر احمد بر آن تلاش مذبوحانه خود پافشاری کند، آتش جگر حاج کاظم شعله ورتر و مظلومیت عباس بیشتر می شود؛ اینکه اگر احمد به خواسته حاج کاظم تن ندهد، اتفاقات بدی رخ خواهد داد؛ اینکه از احمد انتظار می رود که حرف دل حاج کاظم را بفهمد؛ ولی...

آقای قالیباف! کدام رزمنده ای هست که هنوز به آرمان ها و ارزش های انقلاب و دفاع مقدس معتقد باشد، فقیر و تنگدست هم باشد، اما وقتی از او می پرسی که خواسته ات چیست، نگوید که پاسداری از خون شهیدان، نگوید پیروی از ولایت فقیه، نگوید حجاب و عفاف، نگوید امانتداری و مسئولیت پذیری، نگوید پاسداری بیت المال؟...

اینکه سطح خواسته های رزمندگان را در حد خانه و جهیزیه و یک جفت کفش و به صورت کلی، خواسته های شخصی و مادی پایین بیاوریم، ظلمی است در حق رزمندگان و در حق انقلاب اسلامی که من فکر می کنم آقای قالیباف با غفلت -اگر خوشبینانه نگاه کنیم- چنین ظلمی روا داشته اند. این نوع نگاه به رزمندگان، از پایان دفاع مقدس تا امروز گلوی رزمندگان را می فشارد.

آخرین مطالب