تبلیغات
خـون بهـا - خاطره: مزد آب و جارو كردن دفتر بسیج دانشجویی
.: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین :.
خاطره: مزد آب و جارو كردن دفتر بسیج دانشجویی

یادش به خیر! میثم كه مسئول بود، یك برنامه ای برگزار شد در سالن شهید چمران كه خالد مشعل آمد و سخنرانی كرد. برنامه مفصلی بود. جمعیت خوبی هم آمدند. یك استادی داریم به نام دكتر محمد كاظم بشارتی گیوی كه از اساتید قدیمی دانشكده هستند. ایشان یك شعری درباره پیروزی حزب الله لبنان سرودند كه در آن شعر به حضور خالد مشعل در صحن دانشكده فنی اشاره كردند كه اگر لابلای یادگاری هایی كه از آن روزها دارم، پیدا شود، در یك فرصت مناسبی روی این وبلاگ منتشرش می كنم.

امروز، وقتی امام جماعت شركت مسئله شرعی می گفت، به این مسئله اشاره كرد كه اگر انسان سهواً چیزی بخورد یا بیاشامد، روزه اش باطل نمی شود؛ و برای مزاح، گفت كه ای كاش می شد كه انسان سهواً یك پرس چلوكباب بخورد؛ بعد یادش بیفتد كه روزه بوده است! این را كه گفت، من یاد یك خاطره ای افتادم كه دارم برای شما می نویسم.

از آن برنامه ای كه در ابتدای این نوشته گفتم، چند كارتن كیك و ساندیس باقی مانده بود. وضعیت نقدینگی آن روزها خوب نبود و ما بنا داشتیم این كیك و ساندیس ها را بفروشیم و پولش را به یك زخمی بزنیم. از بس من پركار و پرتلاش بودم(!)، آن كیك و ساندیس ها چند ماه در دفتر ماند تا تابستان شد و ماه مبارك رمضان فرا رسید. تا آن موقع، هر بار كه به دفتر می رفتم، می دیدم كه تعدادی از این ارزاق تناول شده است! البته بچه های ما مال مردم خور نبودند و هر چقدر می خوردند، پولش را هم داخل جعبه ای می انداختند. حتی خودم دیدم كه چند برابر پول چیزی كه خورده بودند، داخل صندوق انداخته بودند. خلاصه در این مدت، وقت و بی وقت، بساط كیك و ساندیس خوری در دفتر به راه بوده و دوستان، بالاجبار یكدیگر را به ضیافت كیك و ساندیس، آن هم چند برابر قیمت دعوت می كرده اند.

تابستان آن سال، یك جلسه ای داشتم كه قرار بود در دفتر پایین برگزار شود. اوایل ماه مبارك رمضان هم بود. من هم از خانه راه افتادم و فكر می كنم حدود ساعت 3 یا 4 بود كه رسیدم دفتر و دیدم خیلی شلوغ و به هم ریخته است. تا شروع جلسه یكی دو ساعتی وقت بود و كسی هم هنوز نیامده بود. خلاصه دست به كار شدم و دفتر را مرتب كردم و كلی زباله دور ریختم و جارو كردم و میز و صندلی ها را چیدم و آماده جلسه كردم. حسابی كه خسته شدم و عرق كردم، هوس كردم از آن كیك و ساندیس ها بخورم. به جان خودم یادم نبود روزه ام! نشستم و دو تا ساندیس و سه تا كیك خوردم و یك پولی هم داخل جعبه انداختم. یك چرتی هم زدم تا دوستان تشریف آوردند برای جلسه...

جلسه كه تمام شد، رفتم خانه. از راه كه رسیدم، مادرم پرسید: گرسنه ای؟ تشنه ای؟... همین كه پرسید، یادم افتاد كه ای دل غافل! من با زبان روزه، دو تا ساندیس و سه تا كیك خوردم!!!

بعدها یك بزرگی می گفت آن چیزی كه در ماه مبارك رمضان با زبان روزه از روی سهو می خورید و می نوشید، رزقی است كه خدا برای شما مقدر كرده و از اینكه این كار را انجام داده اید، ناراحت نباشید. این شد كه من فهمیدم آن كیك و ساندیس مفصلی كه با زبان روزه خوردم، مزد آب و جارو كردن دفتر بسیج دانشجویی بود. فكر نمی كنم بعد از چند سال كار كردن برای بسیج دانشجویی، بتوانم بگویم كاری انجام داده ام كه اجرش از این جارو كردن بیشتر بوده باشد.

بچه هایی كه الان در سنگر بسیج دانشجویی هستند، قدرش را بدانند! مثل من، دو سه سالی كه از آن فضا دور شوند، تازه می فهمند كه چه فرصت هایی و چه نعمت هایی داشته اند و خدایی ناكرده، از دست داده اند.

التماس دعا

آخرین مطالب