تبلیغات
خـون بهـا - و کسی گفت، چنین گفت: کسی می‌آید
.: السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین :.
و کسی گفت، چنین گفت: کسی می‌آید

شعری كه در ادامه آمده است، اثر محمدكاظم كاظمی، شاعر افغانی است. توجه داشته باشید كه نام نامی امام عصر (عج) به صورت «م.ح.م.د» نوشته شده است. ما بر این اعتقادیم كه تا پیش از ظهور، حضرتش را با این نام مورد خطاب قرار ندهیم. این شاعر سوخته دل شاید چنین اعتقادی نداشته باشد یا اینكه عذری در میان باشد. به هر حال، من این شعر را با رعایت امانت منتشر می كنم. امید سبب بیداری دل هایمان شود. شاید چند دقیقه تفكر بعد از خواندن این شعر، از آن تفكرهایی شود كه از هزار سال عبادت برتر باشد!

و کسی گفت، چنین گفت: کسی می‌آید

و کسی گفت چنین گفت: سفر سنگین است
باد با قافله دیری است که سرسنگین است

گفت: با زخمِ جگرکاه قدم باید سود
بر نمکپوش‌ترین راه قدم باید سود

گفت: ره، خونِ جگر می دهد امشب همه را
آب در کاسه‌ی سر می دهد امشب همه را

سایه‌ها گزمه‌ی مرگ‌اند، زبان بربندید
بار -دزدان به کمین‌اند- سبک‌تر بندید

مقصد آهسته بپرسید، کسان می‌شنوند
پر مگویید که صاحب قفسان می‌شنوند

گردباد است که پیچیده به خود می‌خیزد
از پس گردنه‌ی کوه اُحد می‌خیزد

نه تگرگ است، که آتش ز فلک می‌جوشد
و ز خشکای لب رود، نمک می‌جوشد

زنده‌ها از تف لبسوز عطش، دود شده
مرده‌ها در نفس باد، نمک‌سود شده

دشت سر تا قدم از خونِ کسان رنگین است
و کسی گفت، چنین گفت: سفر سنگین است

***
خسته ای گفت که زاریم، ز ما در گذرید
هفت سر عائله داریم، ز ما درگذرید

گفت: گفتند و شنیدم که گذر پرعسس است
تا نمک سود شدن فاصله یک جیغِ رس است

چیست واگردِ سفر جز دلِ سرد آوردن؟
سرِ بی دردسر خویش به درد آوردن

پای ازین جاده بدزدید که مه در پیش است
فتنه‌ی مادر فولادزره در پیش است

پای از این جاده بدزدید، سلامت این است
نشنیدید که گفتند سفر سنگین است؟

***
و چنان رعد شنیدم که دلیری غرید
نه دلیری، که از این بادیه شیری غرید

گفت: فریاد رسی گر نبود، ما هستیم
نه بترسید، کسی گر نبود، ما هستیم

گفت: ماییم ز سر تا به شکم محو هدف
خنجری داریم بی‌تیغه و بی‌دسته به کف
 
نصف شب خفتن ما، پاس‌دهی‌های شما
بعد از آن پاس‌دهی‌های شما، خفتن ما

الغرض ماییم بیداردل و سرهشیار
خنجر از کف نگذاریم، مگر وقت فرار

***
و کسی گفت: بخسبید، فرج در پیش است
کربلا را بگذارید که حج در پیش است

گقت: ایامِ برات است، مبادا بروید
وقت ذکر و صلوات است، مبادا بروید

گفت: ما از حضراتیم، به ما تکیه کنید
مستجاب الدعواتیم، به ما تکیه کنید

گفت: جنگ و جدل از مردِ دعا مپسندید
ریگ در نعلِ فروهشته‌ی ما مپسندید

بنشینید که آبی ز فراتی برسد
شاید از اهل کرم خمس و زکاتی برسد

سفره باید کرد... اما عَلَمِ رفتن را
روضه باید خواند، تا آب بَرَد دشمن را

***
الغرض در همه‌ی قافله یک مرد نبود
یا اگر هم بود، شایسته‌ی ناورد نبود

همه یخ‌های جهان را، همه را سنجیدیم
مثل دل‌های فرومرده‌ی ما سرد نبود

رنج اگر هست، نه از جاده، که از ماندن‌هاست
ور نه سرباخته را زحمتِ سردرد نبود

آه از آن شب، شب عصیان،که در این تنگ‌آباد
غیرِ آوازِ گره‌خورده‌ی شب‌گرد نبود

آه از آن پیکار، کز هیبت دشمن ما را
طبل و سرنا و رجز بود و هماورد نبود

یادگار -آن علم سوخته- را گم کردیم
آخرین آتشِ افروخته را گم کردیم

درِ هفتاد رقم بت‌کده وا شد از نو
چارده کنگره‌ی طاق، بنا شد از نو
 
آنچه آن پیر فروهشت، جوانان خوردند
گله را گرگ ندزدید، شبانان خوردند

بس که خمیازه گران گشت، وضو باطل شد
جاده هم از نفس خسته‌ی ما منزل شد

باز ماییم و قدم‌سای به سر گشتن‌ها
مثل پژواک، خجالت‌کشِ برگشتن‌ها

از خمِ محوترین کوچه پدیدار شده
«و به خال لبت ای دوست! گرفتار شده»

یا م.ح.م.د! نفسی سوخته در دل داریم
آتشی سرخ و برافروخته در دل داریم

یا م.ح.م.د! شرر آلوده‌ی عصیان ماییم
تشنه‌تر، خشک‌تر از ریگ بیابان ماییم

یا م.ح.م.د! همه جز پوچی تکرار نبود
چارده قرن عَلَم بود و عَلَمدار نبود

یا م.ح.م.د! شب طوریم، برآی از پسِ ابر
چشم‌راهان ظهوریم، برآی از پسِ ابر

***
و کسی گفت، چنین گفت: کسی می‌آید
«مژده ای دل! که مسیحا نفسی می‌آید»

ما یقین داریم، آن سوی افق مردی هست
مرد اگر هست، بدانید که ناوردی هست
 
ما نه مرداب، که جوییم، بیا برگردیم
و نمک خورده‌ی اوییم، بیا برگردیم

نه در این کوه، صدای همگان خواهد ماند
آنچه در حنجره‌ی ماست، همان خواهد ماند

خسته منشین که حدیبیه حنیینی دارد
عاقبت صلح حسن، جنگ حسینی دارد

دشنه بردار که بر فرق کسان باید كوفت
و قفس بر سر صاحب‌قفسان باید کوفت

هرزه هر بُتّه که رویید، به داسش بندیم
گِردِ خود هر که بچرخد، به خراسش بندیم
 
سفرِ دشتِ غریبی است، نفس تازه کنیم
آخرین جنگ صلیبی است، نفس تازه کنیم

زخمِ وامانده‌ی خصم است و نمک‌دانِ شما
«ای جوانان عجم! جانِ من و جانِ شما»

کوه از هیبت ما ریگِ روان خواهد شد
و کسی گفت، چنین گفت: چنان خواهد شد

شمعِ این مرقد اگر هست، همین ما را بس
مذهب احمد اگر هست، همین ما را بس

شاعر: محمدكاظم كاظمی

آخرین مطالب