تبلیغات
خون بها
.: سبحانَ اللهِ الواحدِ الأحدِ الصّمدِ الّذی لم یلد و لم یولد و لم یکن لهُ کفواً أحدٌ :.
لینکستان
دانشجوی متقلب: دزد چراغ به دست!

یکم. دانشگاه برای هر کشوری، در واقع همه چیز است. دانشجو، تضمین کننده ی فردای هر جامعه است. در واقع از روی دانشجوی امروز می شود فردای هر جامعه را شناخت یا حدس زد. [1]

دانشگاه، نقطه ی اساسی هر جامعه و کشوری است. اگر دانشگاه اصلاح بشود، آینده ی آن جامعه اصلاح خواهد شد. اگر دانشگاه فاسد بشود، سرنوشت آن جامعه فساد است.
این فسادی که در دانشگاه فرض می کنیم، ممکن است فساد اخلاقی باشد، یا فساد علمی. فساد علمی معنایش این است که در دانشگاه نه معلم برای درس دادن و یاددادن دلسوزی کند، نه متعلم و دانشجو برای یادگرفتن دلسوزی کند. نتیجه، بی سواد بارآمدن، بد فهمیدن و نفهمیدن و عدم رشد استعدادها است. فساد اخلاقی، معنایش این است که آن که درس می خواند یا نمی خواند، از لحاظ اخلاقی، شرافت و شرف و غیرت و انگیزه و ایمان لازم را در خود پرورش ندهد. این هم نتیجه اش با شق اول یکی است؛ شاید هم گاهی بدتر. آن عالمی که شریف نباشد، حمیت و غیرت دفاع از کشور و ملت و آرمانها و ارزشهای ملی و دینی خود را نداشته باشد، آن عالمی که دشمن را بر خودی ترجیح بدهد و خود را در اختیار دشمن ملت قرار بدهد، آن عالم از هر جاهلی بدتر است؛ همان دزدی است که با چراغ به دزدی می رود و بیشتر صدمه می زند. [2]

دوم. یک عده دانشجونما، دانشگاه را لجن زار کرده اند. یک عده متقلب، یک عده کلاش، یک مرده خوار، عرصه رقابت علمی را به عرصه رقابت شیادی تبدیل کرده اند. «تقلب» دین و آیین دانشجونمایان شده است؛ تقلب عادی شده است؛ عادت شده است؛ و ارزش شده است. ممکلتی که دانشجویش متقلب باشد، چه آینده ای خواهد داشت؟ به جز بی عدالتی، دروغ، قانون شکنی، فساد، هرج و مرج، ناامنی، اغتشاش...؟!

روزی بود که انکر الاصوات بیشتر همین دانشجو[نما]یان متقلب، در اعتراض به کردان ها و کردان پروری ها، گوش خلق الله را جر داده بود! حالا همین ها کردان های آینده ما خواهند شد. لعنت! چقدر پست و زشت است که دم از دروغ ستیزی می زنند، دم از اخلاق می زنند، دم از دین داری می زنند، اما خودشان هر جا که پای منافعشان در میان باشد، هر غلطی می کنند و ککشان هم نمی گزد؛ و هیچ خیالشان هم نیست. البته این چیز تازه ای نیست؛ و تا بوده، همین بوده.

قال الحسین بن علی (ع): «الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون» (مردم بندگان دنیایند و دین، تنها بر زبانشان جاری است، هنگامی که زندگیشان سرشار است دین گرایند، ولی هنگامی که در تنگنای بحران ها قرار گرفتند، دین داران واقعی اندک می گردند.) [1]

بله! تقلب نکردن سخت تر از تقلب کردن است و هر کسی هم از عهده این کار بر نمی آید! عرضه می خواهد؛ لیاقت می خواهد؛ اراده می خواهد؛ ایمان می خواهد؛ اخلاق می خواهد؛ انسانیت و شرف می خواهد. و زشت ترین کاری که یک دانشجو می تواند انجام دهد، تقلب است.

سوم. مسئول جلوگیری از این غلط های اضافه کیست؟ اساتیدی که تا تقی به توقی می خورد، دست به قلم می شوند و عالم و آدم را محکوم می کنند و برای همه دنیا خط و نشان می کشند، این اساتید کدام قبرستانی هستند که ببینند عین بیست نمره امتحان را تقلب می کنند و حتی یک کلمه هم از دانسته های خودشان روی برگه نمی ریزند؟! آن هم نه یک نفر؛ نه دو نفر؛ همه! جز یک نفر؛ دو نفر؛ فقط! اساتید ما کجایند که بیانیه بدهند و دانشجویان متقلب را محکوم کنند؟! بعد بگویند که تقلب به صلاح دانشگاه و به صلاح مملکت نیست؟! بعد بگویند با دانشجویان متقلب برخورد کنید؟! بعد بگویند آنها را معرفی و رسوا کنید؟! کجایند؟! یعنی خبر ندارند سر جلسات امتحان چه می گذرد؟! یعنی اینقدر... لا اله الا الله!

چهارم. این چه طرز فکر غلطی است که جا افتاده است؛ که هر کس کارت دانشجویی داشت، «دانشجو» است؟! [دقیقاً مثل این طرز فکر غلط که هر کس کارت بسیج داشت، «بسیجی» است!] این چه طرز فکر غلطی است که جا افتاده است؛ که هر کس از زیر سردر پنجاه تومانی رد شد، «دانشجو» است؟! مادربزرگ مرحوم من -خدا رحمتش کند!- که سواد خواندن و نوشتن هم نداشت، از بسیاری از این دخترها و پسرهای متقلب دانشجوتر بود!

[1] مقام معظم رهبری، سخنرانی در جمع تشکلهای دانشجویی، قم، 18 آذرماه 1374
[2] مقام معظم رهبری، بیانات در دیدار با خانواده های شهدای دانشگاه تربیت مدرس، 14 شهریورماه 1370
[3] بحارالانوار، جلد 44، صفحه 383

هنگام سختی ها و درماندگی ها باید به ولی خدا رجوع کرد

علی اکبر بن الحسین (ع) نخستین کس از خاندان اباعبدالله الحسین (ع) بود که به میدان رفت. سید بن طاووس در این باره اینگونه نوشته است:

وقتی که از یاران، کسی جز خاندان امام علیه السلام باقی نماند، علی بن الحسین علیه السلام –که از زیباترین مردم و خوش اخلاق ترین آنها بود- خدمت حضرت رسید و از پدرش رخصت کارزار خواست. امام علیه السلام به او اجازه فرمود. آن گاه از روی حسرت، یک نگاهی به جوان خود نمود و اشک از دیدگانش به رخسار مبارک روان ساخت. سپس فرمود:

«اللّهمَّ اشهَد عَلَی هؤلاءِ القَومِ، فَقَد بَرَزَ الَیهِم غُلامٌ أَشبَهُ النَّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسُولِکَ (ص)، کُنّا إِذَا اشتَقنا إِلی نَبیِّکَ نَظَرنَا إِلی وَجهِه» (پروردگارا، گواه باش بر این قوم که جوانی به مبارزت آنان بیرون رفت؛ شبیه ترین مردم در خلقت و خوی و گفتار به رسول تو که هر گاه مشتاق دیدار رسول تو می شدیم، نگاه به روی او می کردیم) [1]

علی اکبر علیه السلام بر سپاه دشمن تاخت و این رجز ها را بر زبان آورد:

اَنَا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیّ / نَحنَ وَ بَیتِ اللهِ اَولَی بِالنَّبیِّ
مِن شِبَثٍ وَ شَمرٍ ذَاکَ الدَّنی / اَضرِبُکُم بِالسَّیفِ حتَّی اَنِیثَنی
ضَربَ غُلامِ هَاشِمیٍّ عَلَویّ / وَ لا اَزَالُ الیَومَ اَحمَی عَن اَبی
تَا اللهِ لا یَحکُمُ فِینَا ابنُ الدَّعِی

(من علی پسر حسین (ع) پسر علی (ع) هستم. سوگند به خانه خدا که ما به نبی اولی تریم از شبث و شمر دون. آنقدر بر شما شمشیر می زنم تا شمشیر بپیچد و بتابد؛ شمشیر زدنِ جوانِ هاشمیِ علوی. امروز از پدرم حمایت می کنم. قسم به خدا که نباید پسر زیاد دعی درباره ما حکم کند.) [2]

و روایت شده است که علی اکبر (ع) در این نوبت اول که به میدان رفت، صد و بیست نفر را کشت و به شدت زخمی و مجروح شد؛ تا اینکه به خیمه گاه و نزد پدر بازگشت. [3] سید بن طاووس نوشته است:

«ثُمَّ رَجَعَ إِلَی اَبیهِ وَ قَالَ: یَا أَبَةِ اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنی وَ ثِقلُ الحَدیدِ قَد أَجهَدَنی فَهَل إِلَی شَربَةٍ مِن مَاءٍ سَبیلٌ؟» (ای پدر! تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن تاب از من ببرد. آیا شربت آبی هست که به من بدهی؟)

«فَبَکَی الحُسَین (ع) وَ قَال: وَاغَوثَاه یَا بُنَیَّ مِن آَینَ آتی بِالمَاءِ؟ قَاتِل قَلیلاً فَمَا أَسرَعَ مَا تَلقَی جَدَّکَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) فَیَستَقیکَ بِکَأسِهِ الأَوفَی شَربَةً لا تَظمَأُ بَعدَهَا»

امام حسین (ع) گریست و فرمود: «ای امان، پسرم! از کجا برایت آب بیاورم؟! اندکی دیگر جنگ کن. دیری نمی گذرد که جدت محمد (ص) را دیدار کنی و او جامی پر به تو نوشاند که هرگز بعد از آن تشنه نشوی.) [4]

تاریخ نوشته است که علی اکبر (ع) به میدان بازگشت و این اشعار را می خواند:

اَلحَربُ قَد بَانَت لَهَا الحَقایِقُ / وَ ظَهَرَت مِن بَعدِهَا مَصَادِقٌ
وَاللهِ رَبُّ العَرشِ لا نُفَارِقُ / جُمُوعَکُم اَو تُغمَدُ البَوَارِقُ

(جنگ است که گوهر مردان را آشکار می کند و درستی دعاوی، پس از جنگ روشن می شود. به خدای پروردگار عرش که از این دسته های سپاه جدا نمی شویم مگر اینکه تیغ ها در نیام فرو رود.) [5]

و باز نوشته است که همچنان کارزار کرد تا کشتگان او به دویست تن رسید. [6] و لهوف سید بن طاووس نوشت است: جنگ بسیار شدیدی کرد. «منقذ بن مره عبدی» او را با تیری هدف قرار داد و در نتیجه توان او را گرفت و به زمین افتاد. صدا زد:

«یَا أَبَتاه عَلَیکَ مِنّی السَّلام هَذَا جَدِّی یَقرَؤُکَ السَّلامُ وَ یَقُولُ لَکَ عَجِّل القُدُومَ عَلَینَا ثُمَّ شَهِقَ شَهقَةً فَمَاتَ» (پدرجان! از من به تو سلام، این جدم [رسول خدا (ص)] است که به تو سلام می رساند و می فرماید: در آمدنت به سوی ما شتاب کن! سپس فریادی زد و به شهادت رسید.) [7]

×××

عرض روضه من تمام. چه سری در بازگشت علی اکبر (ع) به نزد اباعبدالله الحسین (ع) نهفته است؟ چه می شود که علی اکبر (ع) که به دل رنجور پدر آگاه است، علی اکبر (ع) که خوب می داند که پدر حتی یک قطره آب ندارد که به او بدهد، علی اکبر (ع) که شجاع و دلیر و در جهاد خسته ناپذیر است، علی اکبر (ع) که آنگونه رجز میدان رفتن می خواند و به سپاه دشمن می زد، چه می شود که این علی اکبر (ع) به بهانه تشنگی و خستگی به خیمه گاه و به نزد پدر می آید و از او آب طلب می کند؟! مگر او نمی داند که پدر نمی تواند خواسته او را برآورده کند؟! پس چرا چنین دل پدر را به درد می آورد و خسته و زخمی خود را به آغوش پدر می اندازد؟!

آنقدر که من فهمیدم، این است که اصحاب و خاندان اباعبدالله الحسین (ع)، در زمان گرفتاری ها و هجوم دردها و رنج ها، و هنگام هجوم فتنه ها و خطرها، و در لحظات سخت امتحان های دشوار الهی، به مولای خود رجوع می کردند و از لطف و رحمت او بهره می گرفتند و با کلام امام (ع) و نگاه امام (ع) و دعای امام (ع) قوت قلب می گرفتند و به جنگ مصیبت ها می رفتند. این راز بازگشت علی اکبر (ع) است؛ که نزد پدر آمد؛ و نیرو گرفت و قوت یافت؛ و به سپاه دشمن زد؛ و شهید شد؛ و به سرمنزل مقصود و فیضی که امام (ع) برای او ترسیم کرده بود، نائل شد؛ و از دست مبارک پیامبر رحمت (ص)، سیراب شد؛ و در بهشت به او پیوست؛ و در زمره برترین اولیای خداوند متعال قرار گرفت. امام حسین (ع) آبی نداشت که او را سیراب کند و سنگینی سلاح را از او بگیرد؛ اما کلام دلنشین امام (ع) و نگاه نافذ او و آغوش گرم و پر از رحمت او و دعای او، جان تازه ای به علی اکبر (ع) داد.

×××

ما هم اینگونه هستیم؟ ما هم به مولای زمان خود رجوع می کنیم؟ از کلام او بهره می گیریم؟ به فرمان او هستیم؟ چشم در چشم او و منتظر اشاره او هستیم؟...

[1] «مَلهُوف عَلَی قَتلی الطُّفُوف» مشهور به «لهوف»، تألیف سید رضی الدین ابی القاسم علی بن موسی بن جعفر بن طاووس معروف به «سید بن طاووس»، ذیل شهادت حضرت علی اکبر (ع)
[2] «ارشاد»، تألیف شیخ ابی عبدالله محمد بن محمد بن نعمان معروف به شیخ «مفید»
[3] «تسلیة المجالس»، تألیف محمد بن ابی طالب حسینی حائری
[4] «مَلهُوف عَلَی قَتلی الطُّفُوف»، همان
[5] «تسلیة المجالس»
[6] همان
[7] «مَلهُوف عَلَی قَتلی الطُّفُوف»، همان

بسته پیشنهادی برای سران جریان فتنه و نفاق

خوب؟! برای رهبری و برای مردم تعیین تکلیف می کنید؟! مردم تکلیف شما را روشن کرده اند! شما سه راه بیشتر ندارید:

اول. بگویید غلط کردیم! مرد باشید! خربزه خوردید؛ پای لرزش هم بنشینید. این بهترین راه حل است.
دوم. به بنی صدر بپیوندید. این اصلاً خوب نیست!
سوم. سینه خیز به طی این مسیر ادامه دهید تا زیر دست و پای ملت له و لورده شوید. این افتضاح است!

حالا بعضی از [مثلاً] سیاستمداران به دنبال اضافه کردن گزینه چهارم هستند. ولی من از الان به شما بگویم؛ همان طور که ملاحظه می فرمایید، هر چه از گزینه اول دورتر می شویم وضعیت بدتر می شود! بیخود زور نزنید! برای خودتان بد می شود. بیایید مثل یک مرد بگویید غلط کردیم! اگر سخت است، چشمانتان را ببندید و بگویید! و پای عواقبش هم بایستید؛ و البته به رحمت و رأفت مردم هم امید داشته باشید.

دوستانه عرض می کنم. یک بار شیعه مصیبت دید و سکوت کرد. ماجرای غدیر و غصب خلافت را عرض می کنم. سکوت کرد و کربلا رخ داد. این بار سکوت نمی کند! این شیعه ای که من دیدم، هرگز سکوت نمی کند. این شیعه از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. فکر نکنید اجازه می دهیم یک تار مو از مولایمان کم شود!

خلاصه اینکه حواستان باشد که کار دست خودتان ندهید!

والسلام علی من اتبع الهدی

حسینی هستیم و تا ابد حسینی می مانیم

عاشقانه ترین شب تاریخ، شب عاشورای سال 61 هجری قمری. شب بی قراری زینب (س). چه بر دل زینب کبری (س) گذشت؟ زمزمه های تلخ برادر، دلشوره به جانش انداخته بود:

یا دَهر اُفٍّ لَکَ مِن خَلیلٍ / کَم لَکَ بِالاِشراقِ وَ الأصیلِ
مِن صاحِبٍ أَو طالِبٍ قَتیلٍ / وَ الدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ
وَ إِنَّمَا الاَمرُ إِلَی الجَلیلِ / وَ کُلُّ حَیٍّ سَالِکٌ سَبیلی

(ای دنیا! اف بر دوستی تو كه بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده دمان و شامگاهان به كشتن می دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی ورزی. همانا كارها به خدای بزرگ واگذارده و هر زنده‌ای رهروی ناگزیر این راه است.) [1]

و حسین (ع) سینه پردرد و رنج خواهر را مهیا می سازد: «یَا اُختاهُ اِتَّقی اللهَ وَ تَعَزَّی بِعَزاءِ اللهِ وَ اعلَمِی اَنَّ اَهلَ الاَرضِ یَمُوتُونَ وَ اَنَّ اَهلَ السَّماءِ لا یَبقُونَ وَ اَنَّ کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ الّا وَجهُ اللهِ الَّذی خَلَقَ الخَلقَ بِقُدرَتِهِ وَ یَبعَثُ الخَلقَ وَ یَعُودونَ وَ هُوَ فَردٌ وَحدَهُ» (ای خواهر! از خدای بترس و به شکیبایی از جانب خدای، تسلّی جوی و بدان که اهل زمین می میرند و اهل آسمانها نمی مانند و هر چیز فانی شود مگر وجه الله، همان خدایی که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و بازگرداند و خدا خود تنهاست.) [2]

×××

زینب جان! مصیبتی تازه بر جان و پیکر شیعه نشسته است که هرگز تاب آن ندارد؛ جز به یاری شما. درد دل ما را هم می شنوید؟ زینب جان! می خواهیم از مصیبت یک انحراف بگوییم. می خواهیم از آتش انحراف از خط غدیر بگوییم. می خواهیم از انحراف از مدار ولایت بگوییم. می خواهیم از آتش فتنه و نفاق بگوییم. همان آتشی که به درب خانه علی (ع) و صدیقه طاهره (س) افتاد؛ همان آتشی که به جان خیمه ها افتاد؛ همان آتشی که به دامان طفلان یتیم افتاد... و می خواهیم از دشمنی ها بگوییم؛ از بغض ها و از کینه ها بگوییم؛ از همان بغض ها و کینه هایی که لگد شد و به درب خانه خورد؛ همان بغض و کینه ای که عمود آهن شد و بر فرق سر خورد...

چه بگوییم؟! به فرزندان رسول خدا (ص) توهین کردند. به پیر مراد ما، خمینی کبیر (ره) توهین کردند. به مولای ما، به نایب امام زمان ما (عج) توهین کردند. ناسزا گفتند. تهمت زدند... چه بگوییم؟! دین را برای دنیا می خواهند. اسلام را برای شکم ها و فرج هایشان می خواهند... چه بگوییم؟! همان کردند که کوفیان کردند. کاروان مصیبت دیده عاشورایی را سنگ باران کردند. نمازگزاران ظهر عاشورا را سنگ باران کردند. به قلب های شکسته از داغ حسین (ع) خندیدند. به اشک های چشم سوگواران حسین (ع) طعنه زدند. هلهله کردند. پایکوبی کردند. بساط مطربی به راه انداختند. مصحف کلام خدا را ورق ورق کردند و به آتش کشیدند. لب های گشوده به زمزمه های قرآن را به خون سرهای سپرده آغشته کردند. هر چه را که می توانستند غارت کردند و آنچه ماند سوزاندند... چه بگوییم؟!... چه بگوییم؟!... از کدام مصیبت بگوییم؟!...

زینب جان! این بی تابی را بر ما ببخش! بر ما ببخش که اینچنین از مصیبت ها به ستوه آمده ایم! می خواهیم به قلب سپاه یزید زمان بتازیم. می خواهیم انتقام سیلی زهرا (س) را بگیریم. سینه هایمان تنگ شده است. در انتظار شهادتیم. استخوان در گلو و خار در چشم، چشم در چشم مولا و گوش به فرمان او، به انتظار نشسته ایم. به انتظار... به انتظار...

«مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا» (از مؤمنان مردانی هستند که به پیمانی که با خدا بسته بودند وفا کردند، بعضی بر سر پیمان خویش جان باختند و بعضی چشم به راه اند و هیچ پیمان خوددگرگون نکرده اند.) [3]

×××

ای یزید زمان! بشنو! از کلام الله مجید بشنو!:
«وَلاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ كَفَرُواْ أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِّأَنفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِینٌ» (کافران مپندارند که در مهلتی که به آنها می دهیم خیر آنهاست. به آنها مهلت می دهیم تا بیشتر به گناهانشان بیفزایند، و برای آنهاست عذابی خوار کننده.) [4]

ای یزید زمان! بشنو! از زبان حسین بن علی بن أبیطالب (ع) بشنو!:
«هَیهاتَ مِنَّا الذِّلَّة، یَأبَی اللهُ ذالِکَ لَنَا وَ رَسُولُهُ وَ المُؤمِنُونَ وَ حُجُورٌ طَابَت وَ حُجُورٌ طَهَرَت وَ أُنُوفٌ حَمِیَّةٌ وَ نُفُوسٌ أَبِیَّةٌ مِن أَن تُؤثِرَ طَاعَةَ اللِّئامِ عَلی مَصارِعِ الکِرامِ» (هیهات که ما زیر بار ذلت برویم! زیرا که خدا و پیامبرش و مؤمنان از اینکه ما پذیرای ذلت باشیم راضی نیستند، دامن های پاک مادران و اندیشه های روشن غیرتمندان و شخصیت های با شرافت و اصیل روا نمی دارند که اطاعت از پست و لئیم را بر قتلگاه اهل کرامت مقدم بداریم.) [5]

×××

زینب جان! هجر یوسف زهرا (س) گلوگیر است. زینب جان! دل از عمر بی یوسف زهرا (ع) سیر است. زینب جان! دست به دعا بردار و برای ظهور منتقم آل محمد (ص) دعا کن!...

[1] لهوف، صفحه 81؛ تاریخ طبری، جلد 5، صفحه 443
[2] همان
[3] سوره احزاب، آیه 23
[4] سوره آل عمران، آیه 178
[5] لهوف، صفحه 96
مدتی پس از نوشت:
خدا هم قبول کند و هم ببخشد! این متن را شب امتحان نوشتم. دقایقی پیش از اذان صبح. حال و هوایم اقتضا می کرد که اینگونه بنویسم. به قول یکی از دوستان، بیشتر شبیه روضه است! حق روضه هم که گریه است و من هم...

ای خداوندان ملک عافیت! والیان مسند اشرافیت! ...

در این ده روز محرم، بخش اعظم کتاب بر مدار عشق (مجموعه اشعار مرحوم محمدرضا آقاسی) را مرور کردم. به اشعار نابی برخورد کردم. بسیاری از این اشعار را انگار که همین دیروز و امروز سروده باشد. انطباق عجیبی با شرایط روز جامعه ما داشتند. این ویژگی اشعار آقاسی است. معارف را ناظر به حرکت و مبارزه تبیین می کند. «احساس» و «شور»ی که واسطه بین «معرفت» و «عمل» است، در اشعار آقاسی موج می زند.

شعر زیر، بخشی از  یکی از همین اشعاری است که توجه من را به خود جلب کرد. خطاب به «خداوندان ملک عافیت» و «والیان مسند اشرافیت»...


ای خداوندان ملک عافیت! / والیان مسند اشرافیت!
ای خداوندان رنگین نامه ها! / صاحبان مکر در هنگامه ها!
من یقین دارم مسلمان نیستید / چون ولی را تحت فرمان نیستید
من در راین آشفته بازار شما / پرده برمی دارم از کار شما
گر شمایان نیستید اهل نفاق / مرگ خواهید از خدایان بالاتفاق
سامری زادان که بازی خورده اید! / «کز غم بی آلتی افسرده اید [1]»!
نقش خود را خوب ایفا می کنید / هرزه گردی را شکوفا می کنید
بوقتان پر گشته است از قیل و قال / تا شود خون شهیدان پایمال؟
دم ز تضعیف ولایت می زنید / تا مگر از ریشه دین را برکنید
بر سر ما سایه ی دست خداست / سینه ی ما گوشه ای از کربلاست
حافظ این ملک تیغ حیدر است / تیغ او از تیغتان برّان تر است
نام ما تابوت برچسب شما / نعش ما زیر سم اسب شماست
لیک مرغ روحمان در آسمان / ماند از تیر شیاطین در امان
مُهر این امنیت از مِهر علی است / جان ما آیینه ی امر ولی است
هر کسی بر مرتضی مؤمن شود / از عذاب قهر حق ایمن شود
ای نگهبان کیان سلطنت! / تا به کی سحر و فسون و شیطنت؟
ای یهودا پرور گردون نشین! / وی یهودی کیش بت در آستین!
ای شمایان کوفی بیعت شکن! / ای عروسک های دست اهرمن!
ای بر آخور خفتگان خواب نوش! / نیش افکار شما زهرآب نوش!
سامری زادان طور مرتضی! / غافل از نور حضور مرتضی!
اژدهای دست مولاییم ما / سِحرسوز و آتش افزاییم ما
گرمتر از آتش ظهر تموز / نعره ای خواهم زدن آدینه سوز
تا بسوزد جمعه های جمعتان / تا شود خاموش، سِحر شمعتان
نصرت حق را چو باور داشتم / یا علی! دست از دهان برداشتم
چون به نام نامی ات دل بسته ام / تیغ می بارد به جان خسته ام...

***
شعر از مرحوم محمدرضا آقاسی (کوشا)، از کتاب بر «مدار عشق»، صفحه 75

[1] مولوی

آخرین مطالب
نگارنده
سخن دل
ما
خانه به دوشان بیایان بلاییم
بر موج بلا
مست ز صهبای ولاییم
حتی به سوی کعبه اگر روی نماییم
والله قسم
بالله قسم
تالله قسم
کعبه ی ما روی حسین (ع) است...
جستجو
آمار
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :