تبلیغات
علی اکبر بن الحسین (ع) نخستین کس از خاندان اباعبدالله الحسین (ع) بود که به میدان رفت. سید بن طاووس در این باره اینگونه نوشته است:
وقتی که از یاران، کسی جز خاندان امام علیه السلام باقی نماند، علی بن الحسین علیه السلام –که از زیباترین مردم و خوش اخلاق ترین آنها بود- خدمت حضرت رسید و از پدرش رخصت کارزار خواست. امام علیه السلام به او اجازه فرمود. آن گاه از روی حسرت، یک نگاهی به جوان خود نمود و اشک از دیدگانش به رخسار مبارک روان ساخت. سپس فرمود:
«اللّهمَّ اشهَد عَلَی هؤلاءِ القَومِ، فَقَد بَرَزَ الَیهِم غُلامٌ أَشبَهُ النَّاسِ خَلقاً وَ خُلقاً وَ مَنطِقاً بِرَسُولِکَ (ص)، کُنّا إِذَا اشتَقنا إِلی نَبیِّکَ نَظَرنَا إِلی وَجهِه» (پروردگارا، گواه باش بر این قوم که جوانی به مبارزت آنان بیرون رفت؛ شبیه ترین مردم در خلقت و خوی و گفتار به رسول تو که هر گاه مشتاق دیدار رسول تو می شدیم، نگاه به روی او می کردیم) [1]
علی اکبر علیه السلام بر سپاه دشمن تاخت و این رجز ها را بر زبان آورد:
اَنَا عَلِیُّ بنُ الحُسَینِ بنِ عَلِیّ / نَحنَ وَ بَیتِ اللهِ اَولَی بِالنَّبیِّ
مِن شِبَثٍ وَ شَمرٍ ذَاکَ الدَّنی / اَضرِبُکُم بِالسَّیفِ حتَّی اَنِیثَنی
ضَربَ غُلامِ هَاشِمیٍّ عَلَویّ / وَ لا اَزَالُ الیَومَ اَحمَی عَن اَبی
تَا اللهِ لا یَحکُمُ فِینَا ابنُ الدَّعِی
(من علی پسر حسین (ع) پسر علی (ع) هستم. سوگند به خانه خدا که ما به نبی اولی تریم از شبث و شمر دون. آنقدر بر شما شمشیر می زنم تا شمشیر بپیچد و بتابد؛ شمشیر زدنِ جوانِ هاشمیِ علوی. امروز از پدرم حمایت می کنم. قسم به خدا که نباید پسر زیاد دعی درباره ما حکم کند.) [2]
و روایت شده است که علی اکبر (ع) در این نوبت اول که به میدان رفت، صد و بیست نفر را کشت و به شدت زخمی و مجروح شد؛ تا اینکه به خیمه گاه و نزد پدر بازگشت. [3] سید بن طاووس نوشته است:
«ثُمَّ رَجَعَ إِلَی اَبیهِ وَ قَالَ: یَا أَبَةِ اَلعَطَشُ قَد قَتَلَنی وَ ثِقلُ الحَدیدِ قَد أَجهَدَنی فَهَل إِلَی شَربَةٍ مِن مَاءٍ سَبیلٌ؟» (ای پدر! تشنگی مرا کشت و سنگینی آهن تاب از من ببرد. آیا شربت آبی هست که به من بدهی؟)
«فَبَکَی الحُسَین (ع) وَ قَال: وَاغَوثَاه یَا بُنَیَّ مِن آَینَ آتی بِالمَاءِ؟ قَاتِل قَلیلاً فَمَا أَسرَعَ مَا تَلقَی جَدَّکَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّمَ) فَیَستَقیکَ بِکَأسِهِ الأَوفَی شَربَةً لا تَظمَأُ بَعدَهَا»
امام حسین (ع) گریست و فرمود: «ای امان، پسرم! از کجا برایت آب بیاورم؟! اندکی دیگر جنگ کن. دیری نمی گذرد که جدت محمد (ص) را دیدار کنی و او جامی پر به تو نوشاند که هرگز بعد از آن تشنه نشوی.) [4]
تاریخ نوشته است که علی اکبر (ع) به میدان بازگشت و این اشعار را می خواند:
اَلحَربُ قَد بَانَت لَهَا الحَقایِقُ / وَ ظَهَرَت مِن بَعدِهَا مَصَادِقٌ
وَاللهِ رَبُّ العَرشِ لا نُفَارِقُ / جُمُوعَکُم اَو تُغمَدُ البَوَارِقُ
(جنگ است که گوهر مردان را آشکار می کند و درستی دعاوی، پس از جنگ روشن می شود. به خدای پروردگار عرش که از این دسته های سپاه جدا نمی شویم مگر اینکه تیغ ها در نیام فرو رود.) [5]
و باز نوشته است که همچنان کارزار کرد تا کشتگان او به دویست تن رسید. [6] و لهوف سید بن طاووس نوشت است: جنگ بسیار شدیدی کرد. «منقذ بن مره عبدی» او را با تیری هدف قرار داد و در نتیجه توان او را گرفت و به زمین افتاد. صدا زد:
«یَا أَبَتاه عَلَیکَ مِنّی السَّلام هَذَا جَدِّی یَقرَؤُکَ السَّلامُ وَ یَقُولُ لَکَ عَجِّل القُدُومَ عَلَینَا ثُمَّ شَهِقَ شَهقَةً فَمَاتَ» (پدرجان! از من به تو سلام، این جدم [رسول خدا (ص)] است که به تو سلام می رساند و می فرماید: در آمدنت به سوی ما شتاب کن! سپس فریادی زد و به شهادت رسید.) [7]
خوب؟! برای رهبری و برای مردم تعیین تکلیف می کنید؟! مردم تکلیف شما را روشن کرده اند! شما سه راه بیشتر ندارید:
اول. بگویید غلط کردیم! مرد باشید! خربزه خوردید؛ پای لرزش هم بنشینید. این بهترین راه حل است.
دوم. به بنی صدر بپیوندید. این اصلاً خوب نیست!
سوم. سینه خیز به طی این مسیر ادامه دهید تا زیر دست و پای ملت له و لورده شوید. این افتضاح است!
حالا بعضی از [مثلاً] سیاستمداران به دنبال اضافه کردن گزینه چهارم هستند. ولی من از الان به شما بگویم؛ همان طور که ملاحظه می فرمایید، هر چه از گزینه اول دورتر می شویم وضعیت بدتر می شود! بیخود زور نزنید! برای خودتان بد می شود. بیایید مثل یک مرد بگویید غلط کردیم! اگر سخت است، چشمانتان را ببندید و بگویید! و پای عواقبش هم بایستید؛ و البته به رحمت و رأفت مردم هم امید داشته باشید.
دوستانه عرض می کنم. یک بار شیعه مصیبت دید و سکوت کرد. ماجرای غدیر و غصب خلافت را عرض می کنم. سکوت کرد و کربلا رخ داد. این بار سکوت نمی کند! این شیعه ای که من دیدم، هرگز سکوت نمی کند. این شیعه از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود. فکر نکنید اجازه می دهیم یک تار مو از مولایمان کم شود!
خلاصه اینکه حواستان باشد که کار دست خودتان ندهید!
والسلام علی من اتبع الهدی
عاشقانه ترین شب تاریخ، شب عاشورای سال 61 هجری قمری. شب بی قراری زینب (س). چه بر دل زینب کبری (س) گذشت؟ زمزمه های تلخ برادر، دلشوره به جانش انداخته بود:
یا دَهر اُفٍّ لَکَ مِن خَلیلٍ / کَم لَکَ بِالاِشراقِ وَ الأصیلِ
مِن صاحِبٍ أَو طالِبٍ قَتیلٍ / وَ الدَّهرُ لا یَقنَعُ بِالبَدیلِ
وَ إِنَّمَا الاَمرُ إِلَی الجَلیلِ / وَ کُلُّ حَیٍّ سَالِکٌ سَبیلی
(ای دنیا! اف بر دوستی تو كه بسیار از دوستان و خواستارانت را سپیده دمان و شامگاهان به كشتن می دهی و هرگز به بدیل آنان قناعت نمی ورزی. همانا كارها به خدای بزرگ واگذارده و هر زندهای رهروی ناگزیر این راه است.) [1]
و حسین (ع) سینه پردرد و رنج خواهر را مهیا می سازد: «یَا اُختاهُ اِتَّقی اللهَ وَ تَعَزَّی بِعَزاءِ اللهِ وَ اعلَمِی اَنَّ اَهلَ الاَرضِ یَمُوتُونَ وَ اَنَّ اَهلَ السَّماءِ لا یَبقُونَ وَ اَنَّ کُلُّ شَیءٍ هَالِکٌ الّا وَجهُ اللهِ الَّذی خَلَقَ الخَلقَ بِقُدرَتِهِ وَ یَبعَثُ الخَلقَ وَ یَعُودونَ وَ هُوَ فَردٌ وَحدَهُ» (ای خواهر! از خدای بترس و به شکیبایی از جانب خدای، تسلّی جوی و بدان که اهل زمین می میرند و اهل آسمانها نمی مانند و هر چیز فانی شود مگر وجه الله، همان خدایی که خلق را به قدرت خود آفرید و باز آنها را برانگیزاند و بازگرداند و خدا خود تنهاست.) [2]
در این ده روز محرم، بخش اعظم کتاب بر مدار عشق (مجموعه اشعار مرحوم محمدرضا آقاسی) را مرور کردم. به اشعار نابی برخورد کردم. بسیاری از این اشعار را انگار که همین دیروز و امروز سروده باشد. انطباق عجیبی با شرایط روز جامعه ما داشتند. این ویژگی اشعار آقاسی است. معارف را ناظر به حرکت و مبارزه تبیین می کند. «احساس» و «شور»ی که واسطه بین «معرفت» و «عمل» است، در اشعار آقاسی موج می زند.
شعر زیر، بخشی از یکی از همین اشعاری است که توجه من را به خود جلب کرد. خطاب به «خداوندان ملک عافیت» و «والیان مسند اشرافیت»...